اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَویلا امام صادق علیه السلام: اَفضَلُ العِبادةُ اِدمانُ التَّفکُّرفی اللهِ و فی قُدرَتهِ؛ برترین عبادت مداومت نمودن بر تفکر درباره خداوند و قدرت اوست. الکافی،ج2،ص55 رسول اکرم صلى‏ الله‏ عليه ‏و ‏آله : مَن رَدَّ عِرضِ أخیهِ المُسلِمِ وَجَبَت لَهُ الجَنَّةُ البتّهَ. هر که از آبروی برادر مسلمان خود دفاع کند مطمئناً بهشت بر او واجب می شود.

پنجمین روز محرم

پنجمین روز محرم

 

در ایام عزاداری دهه اول محرم، هر روز بعد از نماز ظهر و عصر جلسه ی سخنرانی و مداحی در مسجد دانشگاه برپا می شود که در این جلسه حجت الاسلام و المسلمین زارعی، به ایراد سخنانی پیرامون واقعه کربلا خواهند پرداخت. در سومین جلسه مطرح شد:

 

 

“محرم ماه بیدار شدن است. باید انسان در این مدت بیدار بشود، باید حسینی بشود؛ باید نور امامت و ولایت امام حسین در وجود ما شعله ور بشود”.

 

 

مشروح سخنان ایشان در جلسه سوم:

 

 

آیا کسی که (دلش مرده است) و بعد اورا زنده میکنیم، «نوری را در او قرار میدهیم که بواسطه آن نور مسیر خودش را پیدا میکند و به مطلوب خودش میرسد»، مثل کسی است که در ظلمت و تاریکی، نفاق و نادانی، ظلم و ستم است و هرگز حاضر نیست که (از آنها) خارج بشود؟!

 

 

امروز میخواهم به ذکر ۴ نمونه در جریان کربلا اشاره کنم. دو جبهه در کربلا اتفاق افتاد؛ یکی جبهه حق و دیگری جبهه باطل. جبهه حق معلوم بود و جبهه باطل هم معلوم بود. اما میخواهم به ذکر چند نمونه تاریخی اشاره کنم که مربوط به همین (دو جبهه میشود). آیه ای (از قرآن) میفرماید:

 

 

“کسی که قبل از آنکه هدایت شامل حالش شود، او مرده است. او زنده نیست و به ظاهر ممکن است حرکت کند، غذا بخورد، حرف بزند، کار کند؛ اما قبل از آنکه هدایت الهی شامل حالش شود، او در حقیقت مرده است. آن هدایت بواسطه چه کسانی می باشد (؟) که روایات آنرا برای ما تشریح می کنند.

 

 

به این دو جریان تاریخی دقت کنید.

 

 

خب شما جریان جناب زهیر بن قین و جناب حر بن یزید ریاحی را، مکرراً شنیدید. (از آنجائیکه) این دو مسئله برای همگان روشن است، نمی خواهم که خیلی جریان تاریخی آنرا عرض کنم. اینها کسانی اند که هدایت الهی شامل حال شان شد. قبل از هدایت، آن ها در جریان سپاه عمر سعد (ملعون) بودند. زهیر عثمانی و حر بن یزید هم فرمانده لشگر عمر سعد بود؛ حر آمده بود در کربلا مقابل امام حسین بایستد؛ اما خدای متعال هدایتش را شامل حال او نمود.

 

 

جریان زهیر، (جزو مسلّمات) تاریخ است. مرحوم شیخ مفید (یکسری) از مسلّمات را در کتاب ارشاد خودش می آورد. بزرگان و مورخان ما میگویند که آنچه که مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشادش آورده، جزو یقینیّات شیخ مفید بوده (یعنی حتما اتفاق افتاده است). یعنی مرحوم شیخ مفید این مسئله را صد درصد قبول داشته است. (حتی) بزرگان اهل سنت هم شیخ مفید را قبول دارند.

 

 

مرحوم شیخ مفید در جریان زهیر (مینویسد) که وقتی در مسیر کربلا  امام حسین علیه السلام، خیمه زهیر را دید، فرمود “این خیمه چه کسی است؟” زهیر عثمانی بود و در جبهه عثمان؛ مقابل علی بود. حضرت فردی را فرستاد نزد زهیر که به او بگوید: “حسین بن علی تورا می خواهد و طلب یاری نموده”.

 

 

زهیر به هر حال (دعوت) را اجابت کرد. اما مرحوم شیخ مفید می نویسد “اینکه چه گفتگویی بین امام حسین علیه السلام و زهیر برقرار شد را هیچ کسی در تاریخ ثبت نکرده است. اما وقتی زهیر در لحظاتی که وارد خیمه اباعبدالله شد، سرمست حسین (ع) بود. (گویا) ماهیت زهیر عوض شده بود”.

 

 

زهیر در جبهه دیگری بود و یک انسان ثروتمند؛ مال و ثروت داشت، هیمنه داشت، مکنت داشت اما با یک توجه اباعبدالله، زهیر حسینی شد و هدایت الهی شامل حالش. یعنی نور ولایت در وجود زهیر شعله ور شد؛ نور خدا، نور هدایت الهی و نور ولایت اباعبدالله، زهیر را حسینی کرد. این یک مسئله که قبل از هدایت، زهیر مرده بود.

 

 

جناب حر بن یزید ریاحی هم (اینگونه بود). او هم قبل از اینکه نور ولایت اباعبدالله شامل حالش بشود، همین وضعیت را داشت؛ پیشتر در جبهه عمر سعد و فرمانده لشگرش بود. حالا بنده این دو مسئله زیاد مدّ نظرم نیست. به این دو جریان بعدی میخواهم اشاره کنم.

 

 

محرم ماه بیدار شدن است. باید انسان در این مدت بیدار بشود، باید حسینی بشود؛ باید نور امامت و ولایت امام حسین در وجود ما شعله ور بشود.

 

 

دو جریان تاریخی دیگری وجود دارد. دو نفر در واقعه کربلا هستند که امام حسین خودش رفت به سراغ آن ها و آن دو خودشان بدعاقبت شدند (و دست رد به سینه امام زدند). یکی عبیدالله بن حر جوفی که دو نقل درباره این شخص است که یکی از آن دو را اهل سنت هم نقل کرده اند.

 

 

عبیدالله بن حر جوفی میگوید که وقتی قرار شد که اباعبدالله بیاید به کوفه، من برای اینکه چشمم به ایشان نخورد، از کوفه خارج شدم تا در مقابل امام قرار نگیرم؛ میخواستم به مکه بروم تا حاجی بشوم.

 

 

او میخواست که از امام حسین جدا شود و به مکه برود تا حاجی بشود!؟ حالا مکه را زیارت کرده و امام هم از مکه حرکت کرد به سمت کربلا و این شخص نقل میکند که اوهم با یک فاصله ای با امام حرکت میکرد تا یک وقتی با امام تلاقی نکند.

 

 

نقل میکند که در یک جا که نزدیکی های کربلا بود، او خیمه زد و امام هم در یکجا خیمه زد. اباعبدالله فرمود: “این خیمه چه کسی است؟ گفتند: عبیدالله بن حر جوفی. امام فرمود که بروید به سراغش و بگوئید که بیاید مارا یاری کند”.

 

 

خدا نکند که ماهم در دل اینگونه باشیم. آنهائیکه در جبهه عمر سعد بودند، خیلی از آنها نمازخوان بودند، روزه میگرفتند اما ایمان آنها اثرش را از دست داده بود. لذا رفتند در جبهه عمر سعد. (نمی توان) به نماز و روزه و…. نگاه کرد. باید حقیقتاً ولایت مدار بود.

 

 

این مطلب را با تمام وجود عرض می کنم؛ ما نسبت به معرفت امام و ولایت، خیلی ضعیف هستیم.

 

 

امام حسین به خیمه او رفت و عبیدالله هم آیه ارتجاع را خواند که: “انا لالله و انا الیه راجعون”. او گفت به خدا قسم که من از کوفه خارج نشدم الّا بخاطر اینکه نخواستم امام را ببینم؛ بعد از این هم نه من میخواهم که امام را ببینم و نه میخواهم که ایشان مرا ببیند.

 

 

ببینید اگر کسی بخواهد در ظلمت و تاریکی بماند، چه اتفاقی می افتد. امام حسین خودش آمد به خیمه عبیدالله. امام، تمام تلاش خودش را برای نجات بشریت انجام میدهد. عبیدالله (دست رد به سینه حضرت میزند) و میگوید که “من زن و بچه دارم”.

 

 

مدافعان حرم را ببینید. در کتاب “یادت باشد” که زندگی و خاطرات شهید سیاهکالی مرادی نوشته شده و (رهبر انقلاب) هم در دیداری که با مجلس خبرگان داشتند (به آن) اشاره می نمایند.

 

 

در کتاب آمده است: “وقتی شهید میخواست به سمت سوریه حرکت کند، همسرش شروع کرد به گریه کردن. شهید به او رو کرد و گفت که:  دلم را لرزاندی ولی ایمانم نلرزید“. این جوان برای ۵۰ سال قبل نیست. این جوان تربیت شده مکتب امام حسین است. نه پیغمبر را دید، نه امام حسین و امام (ره) را هم شاید ندیده باشد.

 

 

امام حسین خودش آمده سراغ عبیدالله بن حر جوفی؛ امام میفرماید “عبیدالله بیا و مارا یاری کن“. او در جواب میگوید من زن و بچه دارم! او به حضرت عرض کرد که من شمشیر و اسب خودم را به شما میدهم. حضرت عرض کرد “معلوم کن که تو با چه کسی هستی!” او در جواب میگوید که “نه با شما و نه با عبیدالله بن زیاد”

 

 

در تاریخ آمده که حضرت رویش را برگرداند از عبیدالله و گفت که “برو در جایی که ندای هل من ناصر ینصرنی مرا نشنوی که سعادت دنیا و آخرت را از دست میدهی و دوزخ سراسر وجود تورا می گیرد”. این شخص بدعاقبت شد. امام حسین به سراغ او آمد اما او لبیک نگفت.

 

 

اگر ما نسبت به امام و ولی شناخت و معرفت نداشته باشیم، لبیک هم نخواهیم گفت. وقتی هم که لبیک نگفته باشیم، در جبهه عمر سعد خواهیم بود!

 

 

یکی از شخصیت های کربلا، حرثمه نام دارد. این شخص در جنگ صفین با امیرالمؤمنین بود. این شخص نقل میکند که با امیرالمؤمنین بودیم و از صحرای کربلا گذشتیم. وقتی وارد سرزمین کربلا شدیم، دیدم که ایشان توقف نمود. در آنجا حضرت قدری از خاک کربلا را برداشت و فرمود:

“خوشا بر توباد ای سرزمین؛ کسانی در این سرزمین خون شان ریخته میشود که اینها در روز محشر، بی حساب وارد بهشت میشوند”.

 

 

این شخص نقل میکند که “متوجه این مسئله نشدم تا اینکه واقعه کربلا رسید و در سپاه عبیدالله بن زیاد بودم”. او پشت سر عمر سعد و در مقابل امام قرار گرفته بود. اینجا بود که تازه متوجه میشود قصه از چه قرار است.

 

 

او نقل میکند که تا این وضعیت را مشاهده نمود، سوار بر اسب شده تا برود نزد امام و پیغام امیرالمؤمنین را برساند. او رفت و ماجرا را برای ایشان بازگو کرد.

 

 

امام هم به او عرض کرد “حرثمه تو که از پدرم، ماجرا را شنیدی، پس بگو که با چه کسی هستی؟ تو بیا با ما باش”. او در جواب گفت که من زن و بچه دارم، زندگی دارم! “نه میخواهم با شما باشم و نه با عبیدالله!”

 

 

این بدعاقبتی است. انسان با چه کسی است؟! یا در سپاه علی (ع) و یا در سپاه معاویه (ملعون). تکلیف باید روشن شود. یا سپاه علی علیه السلام یا سپاه معاویه؟! (نمی توان) که نه زیر خیمه علی (ع) بود و نه زیر خیمه معاویه. اینکه انسان نه با امام باشد و نه با معاویه، عاقبت به شری است.